فکر برتر در قرارگاه جهاد فرهنگی و اقتصادی

ایده های برتر در اتاق فکر
۲۹ دی۰۰:۵۵

3013.jpgبه یارو گفتند؛ اسم تو را روی گلدان گذاشتم گل داد، روی درخت گذاشتم میوه داد، روی باغچه گذاشتم چمن روئید... مرتیکه فلان فلان شده آخه پشکل هم شد اسم؟!

3011.jpgاز یارو پرسیدند اسب سفید رستم چه رنگی بود و مال کی بود؟! یارو مدتی فکر کرد و گفت؛ آهان! فهمیدم؛ سیاه بود و مال زورو بود!

3010.jpgیارو اعلام کرده بود بعد از مرگش همه اعضای بدنش را اهداء کنند ولی ورثه او از اهدای مغز وی خودداری می‌کردند، پرسیدند چرا مغزش را اهداء نمی‌کنید؟! گفتند؛ چون عکس‌های خانوادگی در آن است!


3008.jpgمی‌گویند داوطلب بی‌سوادی در سالن دانشگاه برای کنکور نشسته بود. بغل دستی از او پرسید؛ درس‌ها را خوانده‌ای؟ جواب داد، نه. بغل دستی گفت؛ «نیم عمر تو شد بر فنا». بعد از شروع کنکور یکی از ناظران به داوطلب بی‌سواد تقلب رساند و او به بغل دستی گفت؛

3004.jpgآقا فیله بر اثر غرش شیر رم کرده بود، مورچه‌ بهش گفت؛ خوف مکن عزیزم! نترس! بیا پشت من قایم شو!

3003.jpgیارو به مغازه بقالی رفت و پرسید؛ نوشابه خانواده دارید؟ بقال جواب داد؛ بله سیاه یا زرد؟ و یارو گفت؛ اونش دیگه به تو مربوط نیست!

3001.jpgوکیل مدافع یک سارق مسلح که دست به آدم‌کشی زده بود، به قاضی دادگاه گفت؛ قربان! این شخص، آدم با شرف و درستکار و خوبی است و متهم که از اظهارات وکیل مدافع تعجب کرده بود با عصبانیت به او گفت؛ فلان فلان شده، پول‌وکالتت را از من گرفته‌ای و داری از یک شخص دیگری که نمی‌دانم کیست دفاع می‌کنی؟!

3000.jpgبه یارو گفتند با «ماهیچه» جمله بساز، گفت؛ خر پیش ما، هیچه!

2975.jpgطرف توی هواپیما با موبایل صحبت می‌کرد، مهماندار گفت؛ آقا اینجا صحبت کردن با موبایل ممنوع است و طرف به دوستش گفت؛ اینجا صحبت کردن ممنوعه، تو صحبت کن، من گوش می‌کنم!... نتیجه اخلاقی این که مهماندار سکته کرد، خلبان غش کرد و یک بال هواپیما هم جدا شد...!

2972.jpgدانش‌آموزی به معلمش گفت؛ هرچه تلاش کردم نتوانستم، مطلبی که دیروز، زیر ورقه دیکته‌ام نوشته‌ بودید را بخوانم. معلم گفت؛ نوشته بودم خوش‌خط بنویس!

2970.jpgیارو رفته بود ماشین بخره، بنگاهی یک ماشین بهش نشون داد و گفت؛ این بهترین ماشینه و البته فقط چند تا عیب جزئی داره که اگر برطرف بشه دیگه ایده‌آل ایده‌آله، اگر شاسی و گیربکس و اتاق و موتورش عوض بشه فقط 4 تا رینگ می‌خواد و 4 حلقه لاستیک! و صندلی و چراغ و باطری هم که فعلا اهمیتی نداره!

2969.jpgپسربچه‌ای به مادرش گفت؛ مامان جون! مادر بهرام از اینکه برای بازی با بهرام به خانه‌شان رفته بودم خیلی خوشحال شد. مادرش پرسید؛ از کجا فهمیدی؟ و پسربچه گفت؛ آخه وقتی در را باز کرد و چشمش به من افتاد گفت؛ به‌به! فقط تو یکی را کم داشتیم!!

2967.jpgاز یارو پرسیدند عمه‌ات با تو چه نسبتی داره؟ گفت خالمه!

2966.jpgیارو یک آیینه دزدیده بود، در آن نگاه کرد و با تعجب گفت؛ این یارو چقدر برایم آشناست؟ و رفیقش آیینه را از او گرفت و نگاه کرد و گفت؛ مردک؛ خب! این من هستم دیگه، یعنی بعد از 40 سال رفاقت هنوز مرا نمی‌شناسی؟!

2963.jpgیارو خواب دیده بود که دارد بزرگترین ماکارونی دنیا را می‌خورد، از خواب که پرید، متوجه شد نصف کش شلوارش را خورده است!

2961.jpgاز یارو پرسیدند چرا در مقابل آنهمه ظلم و جنایت رژیم طاغوت ساکت بودی؟ گفت؛ اتفاقا بنده چند نامه شدیداللحن علیه شاه نوشته‌ام! پرسیدند، پس چرا هیچ جا خبری از آن نامه‌ها نبوده و نیست؟ گفت؛ خب! برای اینکه احتیاط کردم و نامه‌ها را نفرستادم.

2960.jpgیارو در یک شهر دوردست با شخصی دعوا کرده و فحش خورده بود، وقتی به شهر خودشان آمد پشت‌بام خانه را سوراخ کرد و روی بام کنار سوراخ ایستاد و رو به آن شهر دوردست فریاد زد فلان و فلان هم خودتی! و... همسرش گفت؛ بیا پائین الان خون راه می‌اندازی!

2958.jpgیارو برق خونه‌شون رفته بود، با قابلمه در خونه همسایه رفت و پرسید؛ برق دارین به ما قرض بدین؟ همسایه گفت؛ همین کارها رو می‌کنی که مردم به ما بدبین میشن! لااقل قابلمه پلاستیکی می‌آوردی که برق‌نگیرت!

2957.jpgیارو توی قطار از بغل‌د‌ستیش پرسید؛ شغل شما چیه؟ جواب داد؛ پزشک متخصص پوست هستم و یارو گفت؛ چه اتفاق جالبی؟! سه تا پوست بُز دارم، می‌خواستم بدونم مظنه بازار چنده؟! خودت می‌خری؟ یا بیارم برام بفروشی؟!

مسعود بازرگان | ۲۹ دی ۹۳ ، ۰۰:۵۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی